هنوز وسایل این خونه رو نبردم اون ور اما یه چیزایی اونور چیدم.دیگه هر وقت خواستید بیاید پیشم بیایید
یا علی
با تشکر
من
حالا که تعداد کمی هستیم که وبلاگ می خونیم بیایم یه برنامه ی کتاب خونی بگذاریم در مورد شنا خت کشور های دیگه.من این روزا دارم در مورد کو با می خونم و انقلابش. پیشنهاد می کنم شمام همرا ه شید.در مورد سیاستش و تاریخ و هنر و ایناش با هم تبادل نظر کنیم.نظرتون و بدید.
من حس می کنم که وبلاگم طوری شده که برای یه سری از دوستام جذابیت نداره و خودم نظرم اینه که یکنواخت شده.
منتظرم.
آهان راستی دو ستی شاکی بود از پست قبلی و بد و بیرا هی نثارم کرد که خود این بابا فلان بود ه ....
من معتقدم
1.ادما قادر به تغییرن و
2.آدما و کاراشو ن و باید در زمان سنجید.
وگرنه رفیق کلاه من و تو ام پس مرکست.
اون روزای اول دستگیریش این متن ابراهیم ن ب و ی , خیلی روم تا ثیر گذاشت. آزادیت مبارک.
می بینمت که روبروی ویلچر سعید ایستاده ای و به پیشانی اش نگاه می کنی و آرزو می کنی کاش گلوله سعید ع س گر به پیشانی سعید خورده بود و فکر می کنی کاش می توانستی آن جمجمه را بشکافی و ببینی در فکرش چه می گذرد و چگونه است که مغزش با وجود بدن رنجور و زخمی اش مثل ساعت کار می کند. با لگد هلش می دهی به عقب، او با گردنی خم شده نگاهت می کند. می خواهد بگوید، برادر من! دنبال ستاد ضدکودتا نگرد، تهران ستاد ضد کودتاست، همه کشور ستاد ضد کودتاست. مرکز جنگ روانی همه خانه های همه شهرهای کشور است. اگر دنبال رهبران جنبش می گردی باید یکی یکی مردم را بیاوری به زندان. زندان هایت جا ندارد. لب های سعید به آرامی تکان می خورد. به چیزی میان خنده و درد باز می شود.
برادر من! آقای بازجو! سعید ح ج اریان را یک بار کشته اید، یک بار تمام تنش را از کار انداختید، یک بار تمام وجودش را از یک ملت گرفتید، دیگر چه می خواهید؟ او نمی تواند بنویسد، دستش را آزار نده، کتکش نزن. او فرزند این ملت است. او نمی تواند به چیزی اعتراف کند، چه کسی باور می کند مردی که از یک پله نمی تواند براحتی بالا برود، در مقابل مامورانی که جلوی دوربین های تمام جهان معمولی ترین مردمان را وحشیانه می زنند، مقاومت کرده باشد. اصلا مقاومت یعنی چه؟ برای کسی که بدنش بطور طبیعی دائما در حال درد کشیدن است، رنجی بیش از این چه معنا دارد؟ قدرتتان همین است؟ تمام شکوه و اقتداری که کسب کرده اید با کتک زدن سعید حجاریان به دست آمده؟ منظورتان از مهرورزی همین بود؟ منظورتان از استفاده از نخبگان همین است؟ منظورتان از مدیریت جهانی همین است؟ آقای بازجو! بس کن! از سلول 216 بیا بیرون و بگو که نمی توانی با ننگ شکنجه دادن یک جسد بی تحرک زندگی کنی.
همون قدر که وا قعا بزرگ هستی بزرگ باش به اندازه ی فهم و صبر و تحملت
چون سکوت کار آدمای بزرگه
اگه احساس می کنی بزرگ نیستی و فقط محض تقلید این و اون ساکتی
بدون که همین سکوت فردا از آدمای کوچیک طلبکارای پر کینه می سازه
طلبکار از زمین و زمان از خدا و دنیا وبنده هاش
اگه می تونی مثل آدمای بزرگ سکوتتو با خودت تا خود گور ببری سکوت کن...
من مسئولیت تام دارم كه در مقابل شداید و بلایا بایستم، تمام نارا حتى ها را تحمل كنم، رنج ها را بپذیرم، چو ن شمع بسو زم و راه را برا ى دیگران روشن كنم، به مردگا ن روح بدمم. تشنگا ن حق و حقیقت را سیرا ب كنم.
ا ى خدا ى بزر گ، من این مسئولیت تاریخى را در مقابل تو به گرده گرفته ام و تنها تویى كه ناظر اعما ل منى و فقط تویى كه به او پناه مى جویم و تقا ضاى كمك مى كنم.
ا ى خدا، من باید از نظر علم از همه برتر باشم تا مبادا كه دشمنا ن مرا از این راه طعنه زنند. باید به آن
سنگدلانى كه علم را بها نه كرده و به دیگران فخر مى فروشند ثابت كنم كه خاك پا ى من هم نخواهند شد. باید همه آ ن تیره دلان مغرور و متكبر را به زانو درآورم، آ نگاه خود خاضع ترین و افتاده ترین فرد رو ى زمین باشم.
ا ى خدا ى بزر گ، اینها كه ازتو مى خواهم چیزهائیست كه فقط مى خواهم در راه تو به كاراندازم و تو خو ب
مى دانى كه ا ستعداد آ ن را داشته ام. از تو مى خواهم مرا توفیق دهى كه كارهایم ثمربخش شود و در مقابل خَسان سرافكنده نشوم.
من باید بیش تر كار كنم، از هو ى و هو س بپرهیزم، قوا ى خود را بیشتر متمركز كنم و از تو نیز اى خدا ى بزر گ مى خواهم كه مرا بیش تر كمك كنى.
تو ا ى خدا ى من، مىدانى كه جز راه تو و كما ل و جما ل تو آرزویى ندارم، آ ن چه مى خواهم آن چیزى است كه تو د ست ور داد ها ى و مى دانى كه عزت و ذلت به د ست تو ست و مىدانم كه بى تو هیچ ام و خالصان از تو تقا ضا ى كمك و د ستگیر ى دارم.
شهید چمران "خدا بود و دیگر هیچ نبود"
من با دو چشم مات خودم ديدم
كه كودكي ز ترس خطر تند مي دويد
اما سري نداشت

هشت سال تمام، از درون دوربين به مرگ نگاه كردم و مبارزه عليه مرگ و اين كه
انسان براي رهايي و ادامة زندگي چه كار مي كند. من دنبال لحظات ناب بودم.
مسألة مرگ و برخورد انسان با آن. برخورد جوانان با مرگ و اين كه چطور حاضرند
مرگ را بپذيرند تا به يك فكر والاتر برسند. اين ها گفته هاي كاوه گلستان است.
کاوه گلستان سال 82 در حال تهيه فيلم خبري جنگ عراق و آمريكا، رفت روي مين و كليك.
عکسهای که کاوه در جريان بمباران شيميايی حلبچه انداخته از به ياد ماندنی ترين آثاری است که از او به جا مانده است.
این لینک یو تیوب و تو ایران میشه با فیلتر شکن دید.